|
سکوت کوچه های تار جانم گریه می خواهد
تما بند بند استخوانم گریه می خواهد
ببار ای ابر باران زا میان شعرهای من
که بغض ناآشنای آسمانم گریه می خواهد
بهاری کن مرا جانا که من پابند پاییزم
و آهنگ غزل های جوانم گریه می خواهد
چنان دق کرده احساسم میان شعر تنهایی
که حتی گریه های بی امانم گریه می خواهد

برای نازی عزیزم
که خدا خدا کردنام براش فایده ای نکرد و پر کشید ...!
|