|
... در این شبها که دیر از راه می رسند
و زود تمام می شوند ،
و روزهایش پر از تب آلودگی و تنهایی است ،
خواب تو را دیدم!
که نارفیق بودی و در راه مانده!
که غمگین بودی و تنها مانده !
خواب تو را دیدم که صورتت سیاه بود!
دستهایت می لرزید!
و در اسارت همان پیله قدیمی،در خواب مانده بودی!
و آه ، که چه آهنگ غریبی ،
تو را در خود گم کرده بود ،
و تمام درختها از ناموزونی ترانه های تو،
پژمرده بودند!
و مثل این روزها که بارانی ندارد،
قلب تو روزنه ای به هوایی نداشت ،
و مثل این درخت ها،
که برگهای سبزشان را زرد می کنند!
دستهای تو سخاوتی نداشت!
_________
... در این شبها که دیر از راه می رسند
و زود تمام می شوند !
خواب تو را دیدم!
که مثل این روزهای داغ تابستان،
که به سوی ِ پاییزی می روند !
تو به سوی هوای ِ برزخی می رفتی ،
که خاک گور ِ آشنایِ هر دویِ ماست!
و من با دستهای ِ تمیزم!
مذبوح ِ ندانم کاری هایِ تو می شدم!
و مثل این علف های ِ وحشی ِ پویا
که در زیر گامهای ِ خواب آلودگان، له می شوند ؛
من از فصل بهاری ِ تابستانیم ،دور می شدم،
و تو پاییز را ، بهتر از پاییز می شناختی!
و سراب همان جا بود،
کنار تو!
و همانی است که این روزها در لابه لای کلام تو
لانه کرده ،ریشه دوانیده،بزرگ شده!
و من می خندیدم به این زمانه غلط!
که خطایش را تو می کردی و عذابش را من می کشیدم!!
_________
... در این شبها که دیر از راه می رسند
و زود تمام می شوند !
خواب تو را دیدم!
و خواب خودم را!
که کودکی تنها و شلوغ بودم!
و ساده و زودباور و گُنگ و گیج ،
دستهایم را به دستهایت هدیه داده بودم!
و تو به دروغ راه را به من دروغ می گفتی!
و من هنوز هم،
نمی دانم که تو ؛ چه می گفتی!؟
و خواب خودم را دیدم!
که از تمام مردم دنیا گذشته بودم،
از این نا اُمیدی های هر روزی گذشته بودم!
از باورم ،از ایمانم گذشته بودم!
تا به تو،
که از هیچ چیز نگُذشته بودی، برسم!
_________
...در این شبها که دیر از راه می رسند
و زود تمام می شوند !
خواب تو را دیدم!
و خواب خاطره هایمان را که شادمانه می رقصیدیم،
و تمام دردهایمان را به باد می دادیم!
و خواب نوشین با هم بودنمان را که تو ،
بی دلانه به بادشان دادی!
...من در این شبها که دیر از راه می رسند
و زود تمام می شوند !
خواب تو را دیدم،
و خواب خودم را...

|