تبليغاتX
جیرجیرک بی صدا
جیرجیرک بی صدا



هنرمند سوخته

 

از بس روی پوستش سیگار خاموش کرده بود بیشتر شبیه یه جاسیگاری شده بود تا به یه دختر بیست و چند ساله. خون کتک خوردن دیشبش روی پوست کبودش به سیاهی میزد. حتی اگر می خواست و می تونست لبخند بزنه این کارو انجام نمی داد چون صورتش درد می گرفت.

دختر یه هنرمند بود. نه هنرمندی که یه شمع درست کنه و اسم خودش و بذاره هنر. نه ! کسی بود که وقتی قلم دستش می گرفت مثله یه ماهی توی نهر از احساس و خیال غوطه ور می شد.

پسره به خونه برگشته بود. بازم فریاد می زد و بازم توی نسخه مستانه و سیاه واقعیت خودش کل وجودش رو خشم نسبت به دختره ی لعنتی فرا گرفت. یک کام عمیق از سیگارش گرفت و به آرامی بیرون داد. وارد اتاق شد و دختر با چشمان معصومش به صورت کثیف و چشمای قرمز پسر نگاه کرد.

- این اتاق لعنتی چقدر بوی گند می ده.مگه تو رنگ زدن بلد نیستی که تینر اوردی بیرون؟!!

سیگارش رو از لبش جدا کرد و باز به پوست دختر چسبوند. آتش کل بدن دختر رو فرا گرفت.... بوی تینر مال خود دختر بود....اون زیبا ترین اثر خودش و خلق کرد....

آخه دیگه خسته شده بود

 

چهارشنبه 14 فروردین1387  توسط هدی  |

 

 



من همان ماهی چشمان بلورین توام
هرگز برایم اشکی نریز
ماهی چشمت به آن محتاج است.


خدايا تو شاهد باش...
تو شاهد گره هاي كور و زخم هاي نمك خورده ام و
شاهد هر آنچه كه سزاوارم نيست باش


 

 

مثل ماهی
..... برگردید
تقدیر
گله ای نیست
قضاوت کنید؟؟؟
نازی
یادم تو را فراموش
تولد بازی
تابوت
خواب تو را دیدم...

 

مرداد 1388
فروردین 1388
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386

 

 

من و دل
عشق الكي
بی نام و نـشــان
فریاد خاموش
هادی و هدی
همیشه محکوم
از تو بايد مي گذشتم
به نام خالق عشق و دوستی
عاشقانه
حرفايی كه ناگفته ماند
به یادت اشک می ریزم تو اما بر نمی گردی
عاشق خاموش
جيغ بنفش
من او ندارم
او خواهد آمد ...
قالب وبلاگ

 

 

RSS 2.0

Designed By ParsTheme