|
از بس روی پوستش سیگار خاموش کرده بود بیشتر شبیه یه جاسیگاری شده بود تا به یه دختر بیست و چند ساله. خون کتک خوردن دیشبش روی پوست کبودش به سیاهی میزد. حتی اگر می خواست و می تونست لبخند بزنه این کارو انجام نمی داد چون صورتش درد می گرفت.
دختر یه هنرمند بود. نه هنرمندی که یه شمع درست کنه و اسم خودش و بذاره هنر. نه ! کسی بود که وقتی قلم دستش می گرفت مثله یه ماهی توی نهر از احساس و خیال غوطه ور می شد.
پسره به خونه برگشته بود. بازم فریاد می زد و بازم توی نسخه مستانه و سیاه واقعیت خودش کل وجودش رو خشم نسبت به دختره ی لعنتی فرا گرفت. یک کام عمیق از سیگارش گرفت و به آرامی بیرون داد. وارد اتاق شد و دختر با چشمان معصومش به صورت کثیف و چشمای قرمز پسر نگاه کرد.
- این اتاق لعنتی چقدر بوی گند می ده.مگه تو رنگ زدن بلد نیستی که تینر اوردی بیرون؟!!
سیگارش رو از لبش جدا کرد و باز به پوست دختر چسبوند. آتش کل بدن دختر رو فرا گرفت.... بوی تینر مال خود دختر بود....اون زیبا ترین اثر خودش و خلق کرد....
آخه دیگه خسته شده بود

|