اینها همه خاطراتی واقعی است...
به یاد همبازی کودکیم که خیلی دلم براش تنگ شده
تو چشم بستی و شمارش شروع شد... مثله باد می دویدم تا جایی رو پیدا کنم که تو ندونی.
صدای قدمهات همیشه من و می ترسوند.آروم می اومدی و پرده رو کنار می کشیدی .تو نگاهت برق شادی موج می زد . تو همیشه پیروز بودی ... همیشه من و پیدا می کردی.
اما اون روز به جایی که زود فرار کنی زل زدی تو چشمام . دستام و گرفتی و عین این ادم بزرگا گفتی : هر جای دنیا هم که قایم بشی بالاخره پیدات می کنم... حتی اگه بری تو آسمونها.
از اون روز دیگه تو هر وقت چشم می ذاشتی نگران این نبودم که تو پیدام می کنی و دوباره من می بازم. آخه تو دیگه اون آدم همیشگی و بدجنس نبودی ...شده بودی فرشته . فرشته کوچیکی که از زورشیطونی و بازیگوشی سر زانو هاش همه زخم بود و کف پاهاش سیاه و خاکی اما تو دلش یه عالمه مهربونی موج می زد...
روزها گذشت...
پامون که به مدرسه باز شد دیگه بازیگوشی رو گذاشتیم کنار. ولی تو بی وفایی نمی کردی . وقتی زنگ مدرسه هامون می خورد با دوچرخه کوچیکی که آرزو داشتم یه بار روی ترکش سوار شم می اومدی جلوی در مدرسمون. واسم زنگ دوچرخه تو به صدا در می اوردی و من کلی ذوق می کردم. دلم می خواست هیچ وقت اون لحظه تموم می شدو تو پیشم می موندی
حالا اون روزها گذشته .
دیگه نه صدای پاهات می اد... نه صدای زنگ دوچرخه ات.
تو خیلی وقته رفتی .آخه بی معرفت مگه قول ندادی که همیشه با منی و با من می مونی....پس چی شد؟
تو بد قولی کردی تو من و به خودت عادت دادی و وقتی که دیدی خوب مجنونت شدم گذاشتی رفتی .
حالا من دارم دنبالت می گردم اما ... نه تو پشت پرده ای نه زیر میز نه پشت درختا . همه جا رو دیدم تا بیست هم شمردم .اما تو پیدات نشد....آره من هنوزم بازنده ام ... هنوزم نمی تونم پیدات کنم.
مگه نگفتی اگه تا آسمون ها هم بری من پیدات می کنم . مگه نگفتی هر جای دنیا که باشی زیر هر سنگ یا بالای هر رنگین کمون بالاخره بدستت می آرم..... به شرطی که گریه نکنی.....
آخه مگه می شه آخه این گریه ها گریه خوردن زمین و بازی ندادنم نیست. این گریه ها فرق می کنه. مگه می تونم گریه نکنم...آخه تو هر چی که واسه من گفتی برعکس شد. تو الان هم زیر سنگی هم بالای رنگین کمونا. من زورشو ندارم سنگی رو که روی سینه ات سنگینی می کنه بردارم ...آخه من تنهایی نمی تونم ... خودتم باید کمک کنی ببین ... فاصله بین من و تو فقط اون سنگ سرده. دلم نمی خواد هر وقت می ام دیدنت واسم یه بیت شعر تکراری بذاری رو پیشونیت و زل بزنی به چشمای از گریه پف کرده من.
تو چقدر سنگ شدی حتی دیگه دستامم نمی گیری .
من دارم از زور دلتنگی دق می کنم ..آخه چی شد یهو؟ چی شد ....
دلم برای چشم گذاشتنات تنگ شده . دلم برای برق نگات تنگ شده. برای صدای پاهات. لبخندای همیشگیت . چشمکای یواشکیت .برای حرف زدن نوک زبونیت ....
آخ آخ بذار ببینم شیطون ... نکنه تو هنوز پشت پرده ای................!!!!!!