تبليغاتX
جیرجیرک بی صدا
دیوونه

 

اوايل حالش خوب بود ؛ نميدونم چرا يهو زد به سرش. حالش اصلا طبيعي نبود .همش بهم نگاه ميكرد و ميخنديد. به خودم گفتم : عجب غلطي كردم قبول كردم ها.... اما ديگه براي اين حرفا دير شده بود. بايد تا برگشتن اونا از عروسي پيشش ميموندم.
خوب يه جورائي اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن يهو ميزد به سرش و ديوونه ميشد ممكن بود همه چيزو به هم بريزه وكلي آبرو ريزي ميشد.
اونشب براي اينكه آرومش كنم سعي كردم بيشتر بهش نزديك بشم وباش صحبت كنم. بعضي وقتا خوب بود ولي گاهي دوباره به هم ميريخت.    يه بار بي مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داري؟ قبل از اينكه چيزي بگم گفت : وقتي از اونا ميخورم حالم خيلي خوب ميشه . انگار دارم رو ابرا راه ميرم....روي ابرا كسي بهم نميگه ديوونه...!

 بعد با بغض پرسيد تو هم فكر ميكني من ديوونه ام؟؟؟ ...اما اون از من ديوونه تره .

بعد با صدای بلند خندید و گفت  : آخه به من مي گفت دوستت دارم . اما با يكي ديگه عروسي كرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسيشه....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 1:6 توسط هدی |
کافی نیست!!!

 

منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟

اینکه دلم برایت تنگی شده است کافی نیست

اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم

پشت دریچه تنهای ام

زیر بالشهای خیس از گریه ام

هوای تازه ندارم

کافی نیست؟

منتظری چه اتفاقی بیفتد؟

اینکه در چشمهای شب زده ام به جای باران برف ببارد!!!

اینکه ستاره ها از آسمان برای نیاز نیمه شبم

راه باز کنند؟

اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان

بعد دعاهایم آمین بگویند؟

نه عزیز دلم

هیچ اتفاق مهمی نمی افتد

جز پژمردن چشمهای سبز من

جز به خاک افتادن ساقه های احساس بچگانه ام

جز ترک خوردن شیشه اعتماد عجیبم

 

منتظری بمیرم تا برگردی

اینکه دلم برایت تنگ شده ... کافی نیست!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 0:58 توسط هدی |
قورباغه

اول چیزی می میرد

دو دست در می آید از شانه هایم

گودالی می کنم

در دورترین جای ممکن

گودال را پر می کنم

از خشکه های خاطره

شعرهای ماچاله

روزهای پاره

و آتش می زنم!

 

بیرون می پرد

خودش را باد می کند

باد می کند...

باد می کند...

و می ترکد

قورباغه غصه هایم

وقتی که گریه می کنم!!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 1:15 توسط هدی |
بی اعتماد

وقتی دستانم از اعتماد تهی است

چه فرقی می کند

 که بگویم

 اینجا زمستان است یا بهار .

اینجا سرد است

از تکرار ِ نبودن اعتماد .

وقتی گوشهایم ایمان نمی اورند به کلام

بیهوده ،  برایم واژه های دلفریب میچینی

من از گور بی اعتمادی برخاسته ام

دشتهای اعتماد در سیلاب دروغ و خیانت

مرده اند .

وقتی نگاهم لبریز ِ وحشت می شود

از نگاهت ، می دزدمشان ...

نگاهم که می کنی ،

فرهنگ لغات میشود یک کلمه "عبث " .

اینجا تداوم خالی بودن از اعتماد است .

سرد است .

باور کن،

بر هیچ از واژه ها جمله می بافی .

چرخهای اعتماد

دیر زمانیست که دیگر نمی چرخند .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 1:14 توسط هدی |
خوش باوري
 

به سپاس نامده بودم

که دروغ را پیشواز چشمانم کنی

تو رو به روی تمام درهای جهان نشسته ای

چه خوش باوری خجالت باری

که تو شايد بخواهي اعتراف كني كه

""دوستم داري""

از تملك دستان بي تپش فرو افتاده

خارج است ملكوت دستانت

چيزي بگو...

كه سكوت دردناك رابطه هاي عميق

جز به تيغ كشيدن خاطرات نيمه مرده نيست!!!!!

 

هدي

+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 0:57 توسط هدی |
به خودت نبال

حالا تو رویای مرده منی

حالا تو رود رفته از این دهی

حالا تو خنده شکسته منی

حالا تو دیگر در من نیستی

 و من

خیلی وقت است اشکهایم را

نخ کرده ام و دادم بدست باد

تا یکی یکی صلواتشان کند تا خدا

تو اشکهای رفته از دیدگان منی......فقط!

پس دیگر به خودت نبال

 که من

خیلی وقت است که تو را

در خودم گم و گور کرده ام.......

به خودت نبال.

من رفتم

 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 0:14 توسط هدی |
نامرئی
عشق را هرگز بازگو مکن

عشقی که هرگز به زبان نیاید

مثل نسیمی ملایم و ساکت و نامرئی می گذرد

و همه چیز را بر سر راه خود تکان می دهد

من عشقم را به زبان آوردم

و قلبم را برای او گشودم

سردو لرزان... با ترسی مرگبار

....و او رفت....

بعدها مسافری بر سر راهش پیدا شد

سکت و نامرئی مثل باد

و او عشقش را پذیرفت

... نه ... هرگز عشقت را بازگو مکن....

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 16:34 توسط هدی |
همه چیز تموم شد

همه چیز تموم شد

با چشم خودم دیدم

با گوش خودم شنیدم

نه از من زیبا تر بود

نه مثله من آروم

فقط مدل چشمکاش فرق می کرد

وقتی میخندنید مثله من مواظب بلند خندیدنش نبود... مستانه می خندید

وقتی باهاش حرف می زدی سرش پایین نبود... بی شرم جواب میداد

تو صداش یه عالمه ناله طنازی موج می زد

اون فقط یه چیز از من سر داشت...

((((((((لازم نیست بگم))))))))

 

با پای خودم رفتم

اونجا جایی برای گریه هام نبود

اون دلی که اینهمه واسش شکست و له شد دیگه قرونی اعتبار نداشت.

همه چیز با یه چشمک از هم پاشید

آره خودم دیدم

خودم شنیدم

همه چیز تموم شد

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 0:37 توسط هدی |
هنرمند سوخته

 

از بس روی پوستش سیگار خاموش کرده بود بیشتر شبیه یه جاسیگاری شده بود تا به یه دختر بیست و چند ساله. خون کتک خوردن دیشبش روی پوست کبودش به سیاهی میزد. حتی اگر می خواست و می تونست لبخند بزنه این کارو انجام نمی داد چون صورتش درد می گرفت.

دختر یه هنرمند بود. نه هنرمندی که یه شمع درست کنه و اسم خودش و بذاره هنر. نه ! کسی بود که وقتی قلم دستش می گرفت مثله یه ماهی توی نهر از احساس و خیال غوطه ور می شد.

پسره به خونه برگشته بود. بازم فریاد می زد و بازم توی نسخه مستانه و سیاه واقعیت خودش کل وجودش رو خشم نسبت به دختره ی لعنتی فرا گرفت. یک کام عمیق از سیگارش گرفت و به آرامی بیرون داد. وارد اتاق شد و دختر با چشمان معصومش به صورت کثیف و چشمای قرمز پسر نگاه کرد.

- این اتاق لعنتی چقدر بوی گند می ده.مگه تو رنگ زدن بلد نیستی که تینر اوردی بیرون؟!!

سیگارش رو از لبش جدا کرد و باز به پوست دختر چسبوند. آتش کل بدن دختر رو فرا گرفت.... بوی تینر مال خود دختر بود....اون زیبا ترین اثر خودش و خلق کرد....

آخه دیگه خسته شده بود

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 1:33 توسط هدی |
ماهی همیشه تشنه

 

ماهی همیشه تشنه ام

 

در زلال لطف بیکران تو.

 

می برد مرا به هر کجا که میل اوست

 

موج دیدگان مهربان تو

 

زیر بال مرغکان خنده هات

 

زیر آفتاب داغ بوسه هات

 

ای زلال پاک!

 

جرعه جرعه می کشم تو را به کام خویش

 

تا که پر شود تمام جان من زجان تو!

 

ای همیشه خوب !

 

ای همیشه آشنا!

 

هر طرف که می کنم نگاه،

 

تا همه کرانه های دور،

 

عطر و خنده و ترانه می کند شنا

 

در میان بازوان تو!

 

ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک

یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی

ماهی تو جان سپرده روی خاک

 

+ نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386ساعت 1:32 توسط هدی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا

Copyright © honey76 , All rights reserved.
Template designed by : ParsTheme Group